نامه پنجم

من و تو

سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوزم پرمیکشه دل واسه به تو رسیدن

نامه پنجم

 

 

 

 

 

سلام همسفر

اما سلام نه ٬ چرا هیچ کس هرگز حواسش به این نرفت که سلام اولین ستاره ایست که به مخاطب

چشمک می زند و بعضی ها حتی برای خریدن کمی توجه درشتش می کنند و نکند چشمک سلام

چشمان مخاطب را ببرد به . . .

بگذریم یکی نیست بگوید چه فرقی می کند گیریم که اول نامه ها سلام نمی کردیم باید یک واژه ی

در به دری پیدا می شد که با آن آغاز کنیم یا نه ؟

نه اینکه اسم خودش را بنویسی اما باز هم نه ٬ با اسم او که آغاز کنی دیگر ادامه دادنش جرئت

می خواهد .

بگذار مثل همیشه همه این کار را طبق سنت انجام دهیم و فقط بنویسیم سلام .

ببینم چه کسی حواسش پی چشمک و درشتی است و چه کسی حواسش با سلام نامه که هیچ

با اشاره و ادامه هم به این سادگی ها پرت نمی شود ٬ باور کن قصه ی سلام را طولانی کردم که دیرتر

به اصل برگردیم .

حقیقتش حالت را جور دیگر هم می شود پرسید . پس نوشتن نامه به خاطر دوری راه نبود .

این بار برایت نوشتم تمام آن هایی را که یک بار از خودم پرسیدم و در جوابش ماندم خیره به طاق ٬

طاقی که پر از دعاست و آرزو .
می دانی ! نمی دانم چرا مدت هاست هر چه می خواهم فرقی نمی کند . برای چه کسی می رود

آن بالا ٬ بالای طاق نور چراغ را طواف می کند و بر می گردد . لااقل مثل پروانه عاشقانه نمی سوزد که

دلم نسوزد بر می گردد همان جای اولش .

مهم نیست اولین سوالم این بود چرا همیشه یک دلیل برای آمدن داریم و هزار بهانه برای نیامدن ٬

یک دلیل از آن تقدیرست و صدها بهانه برای تاخیر .

امشب نه برف بارید و نه باران ٬ نه آسمان حتی از عاشقانه ترین لحظه ی دو پرنده ی جا مانده از غافله

عکس یادگاری انداخت .

هوا هم صاف بود ٬ انگار هیچ اتفاقی نیفتاد زیبا . تقویم و سال و ماه از دست آسمان هم در رفته است ٬

نمی دانست به قول آن شب تو امشب باید طبق آن قرارداد نه چندان دور محکم امضا نشده یک جور

ثابت کند که آخر هفته است .

مگر نگفتی آسمان انگار قرارست دیگر همیشه آخر هفته ها رهایش کنم . . . من امشب اشکی ندیدم

نه اینکه جایی پشت کهکشان راه شیری دور از چشم ستاره های بی چشمک اقبالی که دیگر کمتر

علامت یمن و مبارکی می دهند برای صافیش ٬ بی ابریش و تنهاییش گریسته باشد .

چرا همیشه فکر می کنیم که آسمان تنها به حال تنهایی ما اشک می ریزد . ببینم آسمان به این بلندی

نباید صاحب غصه به این بزرگی باشد ؟

هیچ از خودت پرسیده ای گنبد آسمان چرا خم است ؟

چرا کسی از خودش نپرسید ؟

چرا یک شب نرویم سراغ حال و هوای آسمان ببینیم او کجا کسی را گم کرده است و قامت نیلی بلندش

زیر بار منت کدام چشم شکسته است ؟

نمی دانم چرا فکر می کنم آسمان عاشق دریاست و قصه ی این دو ٬ چیزیست شبیه قصه ی خورشید

و ماه که بر خلاف خیلی افسانه ها از روی عشق به هم نمی رسند . فکرش را بکن ٬ اگر خورشید و ماه

به هم نمی رسیدند چقدر قلب باید قربانی در آغوش کشیدن دو معشوق می شدند . آن دو میسوزند

تا ما نسوزیم اما باید به آن هایی که هنوز طبق فرضیه های محکم علمی می پندارند ماه از خورشید

نور می گیرد بگویم شاید حق با شماست اما تنها در نتیجه هم عقیده ایم نه در راه حل .

من نباید برای تو بگویم تو که مجهول و معادله ی حل نشده را ذوب کردی .

ماجرا اینست که یک شب تمام طاقت ماه که نورش بود تمام شد و خورشید جور فداکاری او را هم کشید

این شاید همان گذشتی ست که در قصه هایت گفتی لازمست .

این حکایت خورشید و ماه بود . حالا آسمان هم همینطور ٬ فکرش را بکن اگر آسمان و دریا به هم

می رسیدند چه اتفاقی برای ساحل و ستاره ها می افتاد .

گرچه دریا کمی خوشبخت تر است ٬ دریا لااقل هر ثانیه یک عکس جدید از آسمان می بیند اما آسمان

چه ؟ کل صندوقچه ی کهکشان راه شیری را که بگردی فکر میکنی یک عکس از دریا پیدا کنی ؟

معلومست که نه ٬ آن وقت آدم های عصر ما کسی را که عمری در کنارشان بوده به بهانه ی هیچ به امان

سرنوشت می سپارند و می روند پی زندگیشان .

نه عزیزم این گونه به آن نقطه دور پرسشگرانه خیره نشو ٬ وقتی می گویم همه سریع با خودت جمع

نزن ٬ تو همیشه خودت را از همه تفریق کن .

لااقل وقتی قصه های به قول خودت پر فراز و نشیب را می خوانی و یا می شنوی .

اگر مثل همه بودی که ٬ راز رسیدن اما ماندن آسمان و دریا را برایت نمی نوشتم . راستی چرا راحت

برای تو می شود نوشت ؟

اما آدم های اینجا ٬ این عصر به اصطلاح پست مدرنیست با شنیدن این قصه پر از حقیقت آن جور که

باید نگاهم نمی کنند گرچه مهم نیست ٬ مهم این است که تو چگونه نگاهم می کنی چکار دارم به

نگاه دیگران .

خلاصه که امشب هر چه دنبال بهانه گشتم پیدا نشد مثل کسانی که می خواهند یک جور آرام کنند و

آرام شوند به احترام حرف تو که نباید فانوس به دست گرفت و گشت ٬ بی فانوس و تنها با نور شمع آن

شمعدان قشنگت گشتم . انگار امشب از آن شب ها بود که اگر حق انتحاب داشتم نقاشیش می کردم

اما حیف که نشد .

آسمان و دریا رسیدن را بلد بودند و به هم نرسیدند اما من نقاشی را بلد نبودم و برای تو نکشیدم ٬

نواختن هم همینطور .

برای کسی که حرف و سکوتش ٬ دوری و دیدارش ٬ ماندن و رفتنش و پاسخ اشاره اش یک سمفونی

رویایی با تکنوازی هنرمندانه ی یک شب بارانیست چه می شود نواخت جز سکوت .

می دانم این ها توجیه به تاخیر انداختن دیدار تو نیست نگو گذشته ها گذشت نه اینکه ما گذشت کنیم

تا بگذرند ٬ وگرنه امروز همان فرداییست که دیروز در انتظارش بودیم . دیروز هم به این زودی ها گذشته

نمی شود . ببخش قرار بود من و تو لااقل برای خودمان مثل همه نباشیم اما من شدم زودتر از آن وقت که

باید می شدم من هم به تو از آن حرف هایی زدم که همه می زنند حتی رنگ جمله هایم عوض نشد

طعمش را نمی دانم .

کسی که به قول تو با غم خوشحالست چرا باید به تو بگوید در شادی ها و چند نقطه چین...چون مانده

ام در حیرت این جمله ی تکراری .

این که خواستم اولین خاطره ها تمامش محض خاطر غصه ها و به اصطلاح همدردی ها باشد قبول

نیست . تو خودت گفتی لذت رفتن و عیادت از شنیدن تبریک تولد قشنگ ترست و من شاید تحمل دیدن

کسی که در عین به دوش کشیدن غصه هایش باید غم های دیگران را هم از آمدن تا رفتن بدرقه کند

نداشتم این شاید یک بهانه ی شاعرانه است شاید هم یک حس عاشقانه .

نمی دانم چرا بار اول اینقدر سخت نبود . این حس اولش مثل چند قطره که روی بوم نقاشی یک نقاش

ناشی پخش می شود کم رنگ کم رنگ بود .

اما امروز و امشب هوا جور دیگری بود گرچه این ها باز هم جزو آن هزار بهانه ی نیامدنست .

شاید اگر امشب آسمان به وعده اش عمل می کرد تمامش از باران برایت می نوشتم و نمی رفتم سراغ

تبرئه ی دلی که مانده بود سر آمدن و نیامدن ٬ اما ناگر آسمان هم بدش نمی آمد قصه اش را برای تو

بنویسد و خودش هم یک بار هم که شده دور از چشم ساکنان این کره ی شاید گرد برای تنهاییش گریه

کند .

یقین دارم امشب دریا طوفانی بوده است ٬ شاید آسمان تمام اشک ها را سپرده دست دریا ٬ کاش می

شد سراغ ماهی ها رفت و از آن ها پرسید ٬ تصور می کنم آن ها قصه ی آسمان و دریا را سینه به سینه

برای هم حتی برای آن ماهی سرخ توی تنگ هفت سین شب عید نیامده هشتاد ٬ یکبار تعریف کرده اند

٬ نگاه کن تازه آخرهای پاییز ست و همه ی پرنده ها تقریبا رفته اند جاهای گرم دور٬ اما من همچنان مثل

آن پرنده ای مه شاید به خاطر برخورد سنگ رها شده از تیر کمان کودکی با بالش ٬ پروازش چندروزی به

تاخیر افتاده است . این قدر شاخه عوض می کنم ٬ نمیدانم اگر فصل تولد تو بود و هوا و شاخه ها برای

نشستن آماده تر بودند از کجاها برایت می نوشتم بگذریم . . .

تو که هر چه بخوانم نه اعتراضی ٬ نه شکایتی ٬ نه . . . تنها نگاه نافذی که شعاعش مثل نور معصوم

یک شمع بلند تمام فضای اتاقت را روشن می کند ٬ راستی حالا که حرف شمع شد تو فکر می کنی که

شمع عاشق تر است یا پروانه ؟

من مثل کسانی که به حرف های خودشان هم عمل نمی کنند زیر نور شمع شب را صبح می کنم اام

اینجا می نویسم چرا ما آدم ها مخصوصا روز تولدمان عاشق ترین سمبل دنیا را قربانی نسیم زودگذر

شادی هایمان می کنیم تین را می نویسم اما باز هم روشنش می کنم نم دانم چرا .

شاید زیر نور شمع می شود چیزهایی را دید که زیر نور خورشید همیشه پنهانست . شمع زیباست اما

نه در جمع ٬ شمع را باید در تنهایی روشن کرد ٬ پا به پایش آب شد و . . . وقتی تمام شد روح عاشقش

را سپرد دست یک صندوقچه ی نقره ای زلال .

خاکستر شمع تولد نیامده یکی گاهی به وجود هزار چشم درخشان بی فروغ رنگ خورشید می ارزد .

ببین از کجا به کجا رسیدیم حالا دیگر هم شمع دارد تمام می شود هم نا مه ی تو .

خوبی این شمع این است : طفلکی آن قدر بی آزارست که خودش تمام می شود اما نامه ی تو را چه

کنم ٬ نامه ی تو که تمام نمی شود باید تمامش کرد و چیزی را که نمی دانی چگونه آغازش کرده ای

چگونه می توانی تمامش کنی ؟

ببین تو خوت مثل شعر ٬ مثل چشمه ٬ مثل برفی که از آسمان روی قله می نشیند و بعد خبر سلامتی

آسمان را با سرازیر شدنش برای دریا می برد آمدی سراغ افکار آشفته ی من ٬ خودت نوشتی ٬ حالا تو

می دانی و نامه ی نیمه کاره ای که تزئینش کنی .

برای بار هزار و نمیدانم چندم من که کوچکترین دخالتی در چیدن این قصه ها کنار هم نداشتم چرا فقط

راز آسمان و دریا را گفتم آن هم چند جمله بیشتر نبود خودت نامه را جوری که به لطافت روح یلداییت

برنخورد و بلور رویاهای  هرگز به زبان نیامده ات ترک برندارد و غرور آرزو های نمیدانم چه رنگی شاید

سبزت زیر سوال نرود تمامش کن .

این جمله را از قول خودم می نویسم هوای هوایت را داشته باش سرما کم کم دارد می شود فرمانروای

سرزمینمان ٬ لطفا نگذار هرکاری دلش خواست و با زمین کرد با دل تو هم بکند .

قبول کن بی دلیلی گاهی قانع کننده ترین دلیل دنیاست ٬ باور نکن کسی که از عشق چیزی می داند

حالش خوب باشد حتی اگر برعکسش را به تو گفت .

ویترین زندگی بدون غصه کوک ساز تماشای چشمها را به هم می ریزد ٬ مهم مرتب چیدن آن هاست .

دیگر حرفی نیست جز اینکه خداحافظی نوعی سلام عجیب برای آغاز نامه ی بعدیست که هر وقت اراداه

کنی می نویسمش .

مراقب زندگی باش یه شب که توی آذره

اون جور که خواستی رویاها مه داره و زمین تره

تو روزایی که می گذرن همه شبیه هم شدیم

مثل همه نباشی و این جور بمونی ٬ بهتره

من دوس دارم هرچی میخوای یه شب بر آورده بشه

همین به جز این چی بگم ٬ این دیگه حرف آخره

 


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





+ نوشته شده در شنبه 7 ارديبهشت 1392برچسب:, ساعت 16:48 توسط امید |